![]() |
![]() |
|
| شعر و ادبیات |
|
... و تو به هیات پریانی وقتی خرامان می آیی
آنگاه هزار دختر عشایر هر یک هزار عاشق شوریده سر به دنبال دنباله ی پیراهنت را در دست دارند
جا مانده ام در ابتدای راه اینک پل می زنم بین دو یلدا از چشمها تا گیسوانت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 19:25 توسط محمد بیانی |
|
|
بابت این همه تاخیر شرمنده ام.
خنیاگر خسته ی خراب آبادم صد حنجره غم شکفته در فریادم در کاسه ی ساز من به جز ماتم نیست یادا یادا نوای بادا بادم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 20:52 توسط محمد بیانی |
|
|
من لایق مردنم کفن پوشم کن صدبار بسوزانم و خاموشم کن ای ناب ترین معانی خوبی ها رحمی به خودت بکن، فراموشم کن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 22:55 توسط محمد بیانی |
|
|
شب بود و خنیاگری زنجره ها پژواک سکوت در دل حنجره ها چشم من و انتظار روییدن نور دست تو و افتتاح این پنجره ها
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 11:59 توسط محمد بیانی |
|
|
ابلیس اگر حس خدایی بکند بر منبر کفر رونمایی بکند آنروز چگونه می تواند شعری بر روی لبی رقص رهایی بکند؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 21:32 توسط محمد بیانی |
|
|
ای اشک تو قلعه ی بلورآجینم از هُرم نفسهای تو عطر آگینم ای گرمی و روشنی من ، ختم کلام: در روی تو آفتاب را می بینم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 9:22 توسط محمد بیانی |
|
|
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد که عشق ، ماه بلند من ورای دست رسیدن بود... حسین منزوی
ازعکس تو یک نگاه می خواهم و بس از خاطره ات پناه می خواهم و بس تا کِی تا کِی پنجه به خالی بزنم ؟ یک پنجره رو به ماه می خواهم و بس!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 18:47 توسط محمد بیانی |
|
|
دل گرد تو تاب می خورد حضرت عشق نیـرنگ سراب می خورد حضرت عشق گویا همه ی حکایت گونه ی خیــــــــس از چشم تو آب می خورد حضرت عشق
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مهر 1389ساعت 19:40 توسط محمد بیانی |
|
|
به یاد روزهای سخت عسلویه و شرجی و گرمای همیشگی اش
از خلیج تا خزر میزبان تمام واژه هام با من بگو کدامین دفتر به حجم دلتنگی های توست یا کدامین دست قلمی به وسعت ایران قط میزند ۸۵/۹/۵ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 22:35 توسط محمد بیانی |
|
|
نه گندمی از هُرم گونه هایت نه سیبی از سرخ فام لبانت نه حتی اناری اناری از ژرفای پیراهنت
این مارهای سرریز از شانه های توست که اینگونه مرا رو سوی دانایی می برند
من تبعیدی سربلندم بگذارسیب وگندم تا همیشه تنها بهانه ی نادانان باشد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 18:33 توسط محمد بیانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|